۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

فیلم قبلی‌ .... فیلم بعدی



به پایان این فیلم نزدیکم. بزرگترین درسی‌ که کار کردن روی این فیلم به من داد این بود که فراموش نکنم از کار کردن تنها روی فیلم و از داشتن استودیو در خانه پرهیز کنم. بالاخره با تیم ۳ نفره تا اینجا پیش اومدم ولی‌ همه جدا از هم کار کردیم . از ۶ ماه دوم برای اینکه در طول روز تنها بودن رو در موقع کار حس نکنم با وسایل خونه حرف میزدم.

به زودی با پولی‌ که قرار است از جای نامعلومی بیاد این فیلم رو تموم می‌کنم. پول می‌خوام برای صدا و تصویر نهایی. و بعدش در اولین فرصت برای کار بعدی وسایل کارم رو می‌‌برم از خونه بیرون.

شب‌ها به این فکر می‌کنم که دوست دارم فیلم بعدیم رو در شهر دیگه‌ای کار کنم. و با سرعت بیشتر، در کمتر از ۶ ماه.

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه


یک زمانی‌ می‌خواستم یک فیلم چند دقیقه‌ای از زندگی‌ یک توریست در توکیو بسازم با تکنیک انیمیشن و استفاده از طرحهای ساده خطّی. طرحم قبول نشد! اگر چه اگر هم قبول میشد معلوم نبود با این اتفاق عجیب ژاپن اصلا این فیلم به کجا میرسید. زمان ساخت فیلم دقیقا مصادف بود با سونامی.

حالا دارم این پروژه رو به شکل دیگه‌ای در مونترال انجام میدم. اگر چه وقتی‌ رو شهری کار میکنی‌ که توش سالها زندگی‌ کردی دیگه اون برخورد ساده و خنده‌دار اولیه از بین میره و خیلی‌ درگیر مسایل حاشیه‌ای میشی‌ در نگاهت به شهر.

این روزها سعی‌ می‌کنم این شهر رو به ساده‌ترین شکلی‌ که می‌تونم نشون بدم. به گوشه کنارهای مختلف شهر میرم. سعی‌ می‌کنم عکسهای قدیمی‌ رو پیدا کنم . چون عناصر ای‌ شهری خیلی‌ تو این عکسهای قدیمی‌ واضح ترن. و سطح‌ها و حجم‌ها خیلی‌ خلاصه شده هستند.

این هم شروع یه یک فیلم دیگه.


این هم شروع یه یک فیلم دیگه.

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه




پرسش اول: اگر روزی شیرین از دل کتاب نقاشی بیرون بیاید ،آیا خسرو به دنبال او نقاشی خود را ترک خواهد گفت؟

بلی ----- خیر-------



پرسش دوم : حتی اگر مقصد شیرین به دوری مونترال باشد؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

بانوی محبوب من!

۸ مارس امسال،روز جهانی‌ زن، شده بود مثل ولنتاین. خیلی‌‌ها به خانمها تبریک می‌‌گفتند و شب رستورانها پر بود از زوج‌هایی‌ که جشن گرفته بودند (اینها البته میتونه فقط توهمات ذهن من باشه) . من از یک ماه قبل میدونستم که یکی‌ از خانومهای محبوب من در این شهر قراره ساعت ۶:۳۰ عصر در تلویزیون ای‌ ملی‌ اینجا صحبت کنه به همین مناسبت و من خودم رو آماده کرده بودم که این برنامه رو با یک چای داغ تو اتاقم ببینم.

می‌تونم تصور کنم قیافهٔ خانوم محبوبم رو وقتی‌ چند ساعت قبلش تلویزیون اعلام کرد که یک آقای وزیر می‌خواد راجع به یک مسالهٔ بسیار غیر محبوب صحبت کنه، چه ساعتی‌ ؟

ساعت ۶:۳۰!


برنامهٔ روز زن در تلویزیون ملی‌ به هم خورد. ما برای قدم زدن بیرون رفتیم که جهان کورش یادش اومد که مسابقهٔ هاکی‌ امشب مقابل تیم خیلی‌ مهمیه . به اولین بار داغونی که دیدیم وارد شدیم که نتیجهٔ بازی رو ببینیم. یکی‌ از بازیکنان در کما فرو رفت ولی‌ تیم شهر ما برد.

ساعت ۱۱:۰۰ شب در خانه با چای گرم در فکر بانوی محبوبم هستم. سعی‌ می‌کنم تصور کنم امروز را چکار کرد و الان در چه حال است.

روز بین المللی زن مبارک!




۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

تابستان ۱۳۸۹ -تهران


برای مادربزرگم که هر وقت هر کاری کردم تشویقم کرد با اینکه اکثرا موافق نبود!

مادربزرگم امروز صبح از دنیا رفت. این طراحی تنها کاری هست که از اون کشیدم به عنوان تمرین ،سال ۱۳۸۲. وقتی‌ داشت برای من کتابی‌ که بهم کادو داده بود رو امضا میکرد. این یه جورایی یک رسم بود بین اون و نوه هاش. هر سال به ما پول میداد ولی‌ تاکید میکرد که این پول رو میدید کتاب میخرید فقط!! و بعدش هم کتاب رو بیارید که من امضا کنم. بعدشم که کتاب رو میبردیم یک متنی که از قبل با وسواس تهیه کرده بود رو در میاورد و شروع میکرد با خط قشنگ نوشتن و بعدشم امضا. مادربزرگمون میدونست که خیلی‌ خوش خطه و این مساله براش خیلی‌ مهم بود. خیلی‌ آروم مینوشت و امضا میکرد. این مراسم امضا خودش یک ساعتی‌ بعضی‌ اوقات طول می‌کشید

این طرح را در حالی‌ ازش کشیدم که داشت یک کتاب برای من امضا میکرد.یک کتاب گنده که من انتخاب کرده بودم. وقتی‌ بود که تصمیم گرفته بودم برم انیمیشن بخونم و این کادوی این تصمیم بود. نمیدونم چرا ولی‌ مادربزرگ فکر میکرد این تصمیم خیلی‌ خوبیه. گر چه در نامه‌ای به من نوشته بود که با تمام احترامی که برای هنر حس می‌کنه ولی‌ ترجیح می ده من مهندس کامپیوتر بشم!! این داستان کتاب مال سال ۱۳۸۲ هستش. درس خوندن و یاد گرفتن مهمترین مساله بود براش

امروز ، یعنی‌ ساله ۱۳۸۹، روزی که اون از دنیا رفت ، آخرین فیلم انیمیشن من که حدود یک ساله روش کار می‌کنم رو به پایانه. داستان فیلم پسری که بعد ا ز مرگ مادربزرگ می ره برای آخرین بار و قبل از اینکه خونهٔ اون رو خالی‌ کنند یه قدمی‌ تو خونش بزنه. وقتی‌ اونجاست یاد یکی‌ از خاطرات و لحظاتی میافته که با دوستاش پیش مادربزرگش بودن

تصادف زمانی عجیبیه!

چیزی که برای همیشه تو ذهنم می‌‌‌مونه ارتباط مادربزرگمه با غذا . یه جورایی برخوردش با زندگی‌ یا فلسفهٔ
زندگیش رو تو غذا خوردنش می‌‌شد دید . همیشه می‌‌گفت :
"! غذا از هر چی‌ میخوای بخور! ولی‌ به اندازه!!"