۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

تابستان ۱۳۸۹ -تهران


برای مادربزرگم که هر وقت هر کاری کردم تشویقم کرد با اینکه اکثرا موافق نبود!

مادربزرگم امروز صبح از دنیا رفت. این طراحی تنها کاری هست که از اون کشیدم به عنوان تمرین ،سال ۱۳۸۲. وقتی‌ داشت برای من کتابی‌ که بهم کادو داده بود رو امضا میکرد. این یه جورایی یک رسم بود بین اون و نوه هاش. هر سال به ما پول میداد ولی‌ تاکید میکرد که این پول رو میدید کتاب میخرید فقط!! و بعدش هم کتاب رو بیارید که من امضا کنم. بعدشم که کتاب رو میبردیم یک متنی که از قبل با وسواس تهیه کرده بود رو در میاورد و شروع میکرد با خط قشنگ نوشتن و بعدشم امضا. مادربزرگمون میدونست که خیلی‌ خوش خطه و این مساله براش خیلی‌ مهم بود. خیلی‌ آروم مینوشت و امضا میکرد. این مراسم امضا خودش یک ساعتی‌ بعضی‌ اوقات طول می‌کشید

این طرح را در حالی‌ ازش کشیدم که داشت یک کتاب برای من امضا میکرد.یک کتاب گنده که من انتخاب کرده بودم. وقتی‌ بود که تصمیم گرفته بودم برم انیمیشن بخونم و این کادوی این تصمیم بود. نمیدونم چرا ولی‌ مادربزرگ فکر میکرد این تصمیم خیلی‌ خوبیه. گر چه در نامه‌ای به من نوشته بود که با تمام احترامی که برای هنر حس می‌کنه ولی‌ ترجیح می ده من مهندس کامپیوتر بشم!! این داستان کتاب مال سال ۱۳۸۲ هستش. درس خوندن و یاد گرفتن مهمترین مساله بود براش

امروز ، یعنی‌ ساله ۱۳۸۹، روزی که اون از دنیا رفت ، آخرین فیلم انیمیشن من که حدود یک ساله روش کار می‌کنم رو به پایانه. داستان فیلم پسری که بعد ا ز مرگ مادربزرگ می ره برای آخرین بار و قبل از اینکه خونهٔ اون رو خالی‌ کنند یه قدمی‌ تو خونش بزنه. وقتی‌ اونجاست یاد یکی‌ از خاطرات و لحظاتی میافته که با دوستاش پیش مادربزرگش بودن

تصادف زمانی عجیبیه!

چیزی که برای همیشه تو ذهنم می‌‌‌مونه ارتباط مادربزرگمه با غذا . یه جورایی برخوردش با زندگی‌ یا فلسفهٔ
زندگیش رو تو غذا خوردنش می‌‌شد دید . همیشه می‌‌گفت :
"! غذا از هر چی‌ میخوای بخور! ولی‌ به اندازه!!"

هیچ نظری موجود نیست: